سلام ...
حاشیه :
"وقتی نمیخوای چیزی رو باور کنی،تموم آدما دروغگو میشن!"
حرف اول، غزل:
نوشتم "دست گرمی" که زیاد جدیش نگیرید،من هم زیاد جدیش نگرفتم،اما خوب دلم خواست
برای این پست این کار نُقلی! رو بگذارم...
***
از خودنویس،جوهر دلتنگ می نوشت
کَج، سکته ای، بُریده و کم رنگ می نوشت
"شاعر" نمای کور ِ سیاه و سفید بود...
بدبخت اما همش از رنگ می نوشت
{هووو با تو اَم به وزن خودت شعر میشوی؟}
چیزی شبیه من که کمی مَنگ می نوشت
هی جیغ میکشید مرا...فاعلٌ فعول!
خواب از سَرم به توطئه ی زنگ می...نوشت_
_از من به انضمام همین خودنویس تا...
صلحی که شکل نقشه ی یک جنگ می نوشت
"باید بلند شی" ، دو قدم...اسلحه...خشاب...
شب...دلهره...سقوط...خدا...بنگ..[منوشت]
حرف دوم، ترانه:
امشب که دارم این کارو تایپ میکنم،به هیچ وجه حوصله ی تفسیر و توضیح ندارم،حرف زیاد دارم با
بعضی ها اما حسش نیست به قولی! از کار زیر نویس دار هم هیچوقت خوشم نیامده و به
امید خدا نخواهد آمد ! اگر مطلب قابل فهم بیان شده باشه، خود شعر باید گویا باشه...
نشستم تو فضای ضدّه حالی ، که وا داده منو تو استعاره
واسه چن بیت ِساده زندگیمو، یجوری از دماغم در بیاره!
یجور زالوی آویزون، که دائم، تو ذهن ِ این و اون سرخورده میشه
به قلّاب کسی زنجیر بسته، که با گندیدنش افسرده میشه...
فرو رفته تو خونآبی عمیق از_تب قرمز،که دنیاشو گرفته
توهّم داره از مردی که یک شب،خدا شو کشته و جاشو گرفته
هوا چرک و تنفش آش و لاشو...
زمین گیج و گذشتن بی حواسو...
زمان خِنگ و دقیقه نا اُمیدو...
مکان پوچ و نبودن التماسو...
کسی از زندگی چیزی مکیده، که حتّی نای تُف کردن نداره
شنفتم تک تک ِسلول هاشو ، شبا از زور تَب بالا میاره
همش از من،به من، افسانه میگه...ولی معنا و مفهومی نداره
فقط چشمامو بسته تا بدونم،یه عُمره خواب آرومی نداره !
***
واسه چن لحظه که عین ِشکنجه،یجایی تو دماغم گیر کرده!
نشسته خواب میبینم فضا رو،یکی با "ذهن ِمن"، تفسیر کرده
یجور دنیا که راه ِ زندگیشو،به حدّه رگ زدن کوتاه کرده...
یجور زالو که ردّه سرنوشتو ، تو این رگ پاره ها گمراه کرده...
* آرامش بخش قسمت بزرگی از شبهای زندگیم، موسیقی Mon Amour رو تقدیم میکنم به همه ی
شما ! گوش بدید و به شدت لذت ببرید چون هیچوقت کهنه نمیشه!
*
سه نقطه و جای خالی.
