* «بعد از عمل»...
چـِـقـَـد مضحک، یه زندونی
ســرِش رو چـــوبــه ی داره
یه جلادی با شــمشــیرش، اونو زنــده نگــه داره!
توی ذهنم یه جلّاده، که تو دستش یه شمشیره
هی از مـُـردن میگه اما ، خودش اصلا نمی میره!
منو می ترسونه از «من»، که: « باید زندگی باشی!
اگه حتی تا حُـلـقـومت پر از «آیا» و «اما» شی...»
- مگه زوره؟ -آره، زوره...یه شمشیره گلوت زیرش
مُـخِـت سوخته ولی لال ِ ، صدای ِ گیج ِ آژیرش...
عجـیـبـه ذُق ذق ِگوشت ، تو گرمایی که دم کرده
صدای پاستوریزه ت تو گلوت مونده ورَم کرده!
جای ِتیک تاک توو ساعت شُـرشـُره ، ثانیه هات خیسه
شب ادراری داره دنیا، یه مفهوم ِدگــرگــیســه!
«عروسایی که توی خیمه شب بازی بد آوردن
سیاه بختن، میگن آخه دوماداشون همه مُـردن
هلاک ِ حجله ی وهـمـَـن، تو پیوندی که با مرگه
سفیده رختشون اما، سفیدیش مات و کم رنگه»
-وکیلم؟...-نه! -چرا؟! من سرنوشتم سفره ی عقدِه
جهنم «خودکشی» کرده! «بهشتم» سفره ی عقدِه!
جهنم! که ترامادول نخوردی ایـنــدفه زوره
دیازپاماتو خرجـش کن، که خیرات ِ لبه گوره!
طناب دارتو شُـل... نه! که قیچی کن... دیگه بـسّــه
هوا آمپول نداره...اه! سـُـرنگا ریختشون نــحـسـه
سیزیف بازیه...رفت و آمدش هم گیج و مجهوله
«بهشت زهرا» واسَـت کنتور زده! ظرفیتش فوله!
***
اگه تو ریس ِ سگ بختی دارم بی کلّه می گازم
نه میخوام گل برافشانم ، نه مِی در ساغر اندازم
جهنّم! زندگی زوره...ولی کلا چرا اینجا
خدا آسان نمود اول، به ما افتاد مشکل ها؟
***
توی قلبم یه جلاده
که توو دستش یه خودکاره
هی از «موندن» میگه با من
خودش اما یه آواره...
خودش اما یه آواره...


