تبليغاتX

                                           

 

 

-خلسه-

*این روزا از یک چیزکوچیک می ترسم!اینکه  دارم بزرگ میشم...

 

آقا جون میگه خدا اون بالا ها

توی آسمون رو ابرا میـشـیـنـه

همیشه ،هر جا باشیم،با حوصله

تک تک ِ ما آدما رو میـبــیـنه

 

اما من میگم که نه! شب که میشه

خدا از خستگی خوابش میـبره

روشو برمیگردونه اونطرفی!

دیگه از کارای ما بی خبره...

 

مثلا: مامان،بابا از سر ِ صبح

هرکدوم یجا،سوای از همن

اما وقتی شب میشه توی اتاق

دوتایی کارای بـَد بـَد میکنن!

 

داداشی شبا میره سر ِ کـُمُـد

از تو جیب بابا پول برمیداره

به منم میگه اگه زِر بزنم

دمار از روزگارم درمیاره

 

آبجی وقتی همه خوابن با یه چیز

جلو آینه،سیبیلاشو میـکـّــنه!

بعدشــَم میره کنار پنجره

پسر ِ همسایه رو دید میزنه

 

خود ِ من عروسکای آبجی رو

دزدکی توی اتاقم می برم

وقتی مطمئن میشم خوابه خدا...

حتی دست توی دماغم می برم!

 

اما صبح ها،سر ِ میز صبحونه

همه چی میشه شبیه همیشه

همه با همدیگه مهربون میشن

خدا هم یواش یواش بیدار میشه

***

این روزا فکر می کنم میشه مگه // یه نفر بالای ابرا بشینه؟

تازه َشـَم چون خونه ها سقف دارن //چجوری خدا اتاقو می بینه؟

+ نوشته شده در 88/10/14ساعت 7:8  از ((فردین)) 

*توی زندگیم تا اومدم حس کنم دیگه تنها نیستم،فهمیدم از همیشه تنها ترم!


دیشب از کـُـلّ ِ هوا ترسیدم...امشب ازکـُـلّ زمین می ترسم

هیـچ دلیــلی هم نــدارم!کـُـلا  ً// فقط و فقط همین!میــــترسم...

یه لولو خـُرخـُره ی بی وجدان

به دو تا پلک ِچشام چسبیده

چشم به هر جا میندازم،می بینم

یکی از دست ِ یکی ترسیده!

 

آسمون سرده...هوا می لرزه

زمینم گرمه و گـُر می گیره

رو به روم یه کپسول تکراری

جبهه ی "بخور... بخور"می گیره!

 

یه نفر با سلـّولام می جنگه

چون بــِهـِم قصد ِ تعرّض دارن

به تموم ِ آدما مشکوکه

وقتی رو چشام تمرکز دارن!

 

شبا از ترس ِ روزا بیداره

روزا با فکر ِ شبا وَر می ره

کـِرّ و کر به هیکلم می خنده

به سرم می زنه و در میره!

 

تو اتاقم همه چی با وحشت

از چشام عقب نشینی کردن

در و پنجره به هم قفل شدن

دور ِ دیوارا  دارن می گردن

 

روی پرده ها یه فیلم تار ِ

توش یک کم نقش ِ خودم کمرنگه!

چند نفر با مـَنــَن اما انگار

که یه پای قضیه می لنگه...

 

اون پاش اما رو گلوم وایسادو

زور "آتش بسَ"مو از رو برد

 بقیه دور ِ سرم می چرخن

هی میگن "او مملو لولو برد"

 

یکیشون میگه بشین...میشینم

یکیشون میگه پاشو...پا میشم

یکیشون میگه بچرخ...می...یکهو!

همشون میرن و تنها می شم...

 

هوا یخ زده؛زمین می جوشه...منم و هر چی که مونده آبــِه!

یه لولو خـُرخـُره رو پلکامه،که داره یواش یواش می خوابه...

+ نوشته شده در 88/05/24ساعت 2:3  از ((فردین)) 

*راه مستقیم بود،خواستیم به جاده دهن کجی کنیم...گـُـم شدیم!

 

خلــــــســــه

جایی ما بین ِ پشت بام و حیاط

اغمای یک مرد معلق روی مردُم ... چشم خدایی که دوباره خواب می رفت

تشویق های مُمتـدِ یک جفت دست و... پایی که سوی سکـّوی پرتاب می رفت

هیـــــــــســـــــــــــــــس

حـــــس ّ آبـــشُـــــش تو هوای آزاد...

[تا آخرین برگ ِ سفید ِ سر رسید و...]

بعد از سکوت درد هایم آمدید و

از پلـّه های رفته ا َم / بالا نبودید

شاید شدم ، یک لحظه هم امـّا نبودید !

با پاره کاغذ های قبل از التماسَـم

پاهای با احساس آزادی مُـماسَـم...

جشن سقوط ِ خاطراتم با شما...رفت

من،مثل ِهر شب، مرد ِگیجی در کما...رفت

تشویق می کردید،دنیا پیر می شد

تشویق هاتان در سَرم آژیر می شد

قلبم گرفته از خدا که دیر می کرد

از آمبولانسی که قفط تاخیر می کرد

از درد های زنده ی لبریز در من

بیداری ِ میل ِ " فقط یک چیز" در من!

از شاد باش ِ آخرین کفاره ای که...

رقصیدن ِ مرموز کاغذ پاره ای که,

شکل ِ تنفــّس های مصنوعی من بود

جان کندن وارونه های ِ یک بدن بود,

تا خط کشی های منظم از پی ِ هم

تا اشتراکات ِ همین "یک چیزِ" آدم

تا سطر هایی که شما را می دویدم

تا آخرین برگ ِ سیاه ِ /سر رسیدم!

جشن سقوط خاطراتم ِ تا شما... بود

شاید فقط من بودم و...اما شما بود!

حالا فقط می/ رفتم و یک راه باریک

[تصویر های ِ مبهم ِ سنگ موزاییک]

دور ِ شما می رقصم ومیرقصم و میـ...

میـ...میروم ، میـ میـ رَم از بی

بیــب...

بیـب...

بیـــــــــــــــــــــــــــــــ...

نظرات شما

+ نوشته شده در 88/05/23ساعت 18:31  از ((فردین)) 

 

»» شعر...

وقتی بی کار باشم مجبور میشم فکر کنم.وقتی فکر می کنم دنبال نتیجه می گردم.

 وقتی به نتیجه نمیرسم، شعر می نویسم!

شعرهایی مثل  ...

 

گیج باران انتهای کوچه ای

غرق ِ تنهایی ِ تنها عابرش

از نمای ِ باز ِپلک و پنجره

سوز / می آید کسی در خاطرش

 

نیست می شد رو به رویم کودکی

زیر بارِ داغی  ِپــیــراهــنــت

پرت می شد از خودش هر نیمه شب

چرخ می زد در محیط دامنت

 

هِی قدم می زد مرا از آسمان

تا... سقوط بادبادک های تو

سُست می شد در پلان ِآخر ِ

مرگ ِ مشکوک ِ عروسک های ِ تو

 

کات / می داد از تمام نفرتش

ذره ذره ، موج در افکار من

قفل می شد پنجه های ِمرده ای

دور تصویر ِ توهم وار ِ من

 

رو به رویم تو،فقط تو،یا که نه...

رو به رویم من! شبیه من...و یا...

با تماشای  مونولوگ های من

جابجایی ِ تمام صحنه ها!

 

نیست می شد رو به رویت کودکم

پشت نفرین عروسک های من

کشفِ راز ِساده ای پیچیده در

صفحه ی تارِ فلش بک های من

 

وَنگ ونگ ِ ساعت و جیغ ِسکوت

سایه روشن ، صحبت دیوار و شب

غژ غژ ِ درگیر پلک و پنجره

سوت ریز ِ حمله ی آوار و....شب

 

زور می زد سقف بر ترس ِ اتاق

در تقلاّ ی هراس انگیزِ عشق

قفل می شد پنجه های زنده ام

دور ِتردید جنون آمیز ِعشق

 

دور ِ بی تابی باز ِ پنجره

دور ِ آجر های تب دار ِ اتاق

دور ِ یک لحظه خیانت ، دور ِ تو

دور ِ تنها علت این اتِِــفــاق 


پلک می زد،پلک می... رفت و نرفت

محو در حس گیری اجرای ِمن

سرد می شد صورتی زرد و... سفید

با سقوط ِ بادبادک های ِمن!


[خلسه ی کوتاه  پلک بسته ای

لانگ شات ِ کوچه ی تاریک وسرد

ترس مرموز ِصدا / بر دار ِ هیچ

هم نوازی،ضجّه ی باران و مرد]

 

پخش می شد تکّه هایی از دکور

پشتِ -مرگِ- صحنه های دودی ام

دست می زد یک تماشاچی فقط

رو به روی ِ پرده ی ِ نابودی ام...

(*******)

نظرات شما

+ نوشته شده در 87/02/15ساعت 14:46  از ((فردین)) 

 

« عکس »

 از بیرون خوبم، شادم ، اما ازدرون ...

 

تصویرِ یک افتضاحم     با دست ِمردی روانی

بر روی ِ بومی به نام ِ    افسانه ی زندگـــــانی

***

هــِه !! فلسفیدی دوباره؟

 از رو نمی ری جنازه ؟

ساکت! خفه! گمشو بیرون

 این جا تمرکز نیازه

لطفاً زمینم نچرخه ،

 خورشید یه مدت نتابه

تا اطلاعات آتـــــی

(( فــردین )) بُریده...خرابه...

فــردین  : یه هالوی ِ پخمه ، با مغز ِ در حدّ ِ مرغی

پشت یه صورت هویجی ، با کـلّـه ی تخم مرغی

دیلاق پوست اُستخونی ، در طول ِ یک متر و اندی...

چـار چشم ِ گـنده دماغ ِ ، درگـیـر ِ افکار ِ گندی...

من : مسخره !

 تو : اضافی !

ما : شوخی ابتکاری !

زن : عنصری نا شناس و دل : دلقک اختیاری!

رگ : تابوی ِ خود کـُشی و تــَن : اهرم ِ جابجایی...

دنیا : گذر گیج ِ گاهو ، خود ( یا خدا ) : خود خدایی...

***

تب کرده تاریخ دفــنـم ، بعد از عزای ورودم

من، مُردم و زندگـیمو ، قبل از خودم کرده بودم !

 

بی دست و پا گــُر گرفتم ، تا بیخ ِ خاک و خمیرم

از انتقامی که باید ، از دست و پا ها بگیرم

 

عمری تمرگیده مغزم ، تا غیر ِ من ( اتفاقاً )

کف کرده های خودم رو ، تو حلق شعرم بذارن

 

با لحظه هایی که حتی ، کاری به کارم ندارن

با هر نفس زندگیمو ، پایین و... بالا بیارن !
 

من لحن ِ ترسوی مرگم ، پشت یه دنیا عروض و...

تکرار لا مصّب ِ تب ، رو دست و پای هنوز و ...

 

می ترسم از زنده ای که ، از زندگی مرده عمری

می ترسم از مرده ای که ، دنیامو می خورده عمری

 

می ترسم از فکر و حسّ و ،  شعری که حتی نباید...

می ترسم از بیت ِ آخر، وقتی....!

***

فـــوق ِ روانی درون ِ یک دلخوشی ، مثل فـردیـــ

فـــردیّت ِ راهی ِ در یک خودکشی ، مثل فــردیـــ

(*******)

 سنجاق1: اگر شکل تایپ بیش از حد افتضاحه ببخشید!

نظرات شما

 

+ نوشته شده در 86/12/01ساعت 14:47  از ((فردین)) 

 

این بی معنی ترین شروعی بود که برای این پست میشد نوشت!

 

(*******)

شروع ماجرا :

«من» در فضای ِمبهم ِترسی چپید و رفت

تا شهر مرده ها که...[ نسیمی وزید ورفت ]

اعداااااام میشدم وسط ِ اتـــفــاق هــا

جلاد ِ مرده گوش ِ چپم را برید و و رفت

بعـدش تـمـام ِ کالـبـدم تـکـه تـکـه شد

هر تـکه رو به مرگ جدیدی دوید و رفت

دستم حصار زندگی ام را مچاله کرد

پایم مرا به سمت لجن ها کشید ورفت

شستم به شستِ دیگرم ابراز عشق کرد

مغزم ، غرور جمجمه ام را درید و رفت

از گوش ِراست، داد ِ دماغم بلند شد

قلبـم، دلش برای زبانم تـپـیــد ورفت

من...من؟ سرم ؟ لبم ؟ مچ دستم؟....و هیچ چیز...

«من» ، کشته شد  میان خودم نا امید و.... رفت

,,,

ادامه ی ماجرا :

بعدش درون ِ برزخ ِ تک بُعدی ِ « کجا »

« من »- او که کشته شد - ،به کجایی رسید ورفت

با دست بی وجود و دو پای نداشتــه

تا مرز یک « نـفـر» به همان «جا» خزید و رفت

آن یک نفر فرشته ی مرگش شد و « تو» را

با هر نفس به گوش چپش میدمید و.... رفت ,

من پشت تکه های وجودم درون تو...

« تو» ، «من» شد و دوباره...[ نسیمی وزید ورفت ]

,,,

 پایان ماجرا :

بعـد َش جهان به حجم اتاقی خلاصه شد

دستی حصار زندگیم را کشید ورفت

کم کم فضا عوض شد و «من»، من شدم هنوز

خواب از سرم به طرز فجیعی پرید ورفت .

,,,

حقیقت ماجرا:

شاعر به شکل شعر،خودش را به خواب زد

یک لحظه ایستاد،در این صفحه ری د  و رفت !

(*******)

 

 "In my secret life" از لئونارد کوهن ، لازم نیست اشاره کنم که ضروریست

 تکست ترانه رو از اینجا بخونید که ! در ضمن اگرواقعا کسی هست که لئونارد کوهن را

 نمیشناسه، به افتخار خودش 5 دقیقه سکوت کنه!!

- فیلم زیاد تماشا کردم این چند وقت، اما از تازه های روز که دیدم:

1-"no country 4 an old man" را حتما ببینید(با تشکر از آرش عزیز)

2-"american gangster" را حتما که نه اما شد ببینید!

3-"simpson,s movie"  حتما دیده شود! از نون شب واجب تره...

4- "3:10 to yuma" ، شاید خوبه !

4- "بازگشت" آلمادوار  هم زبان اصلی بود! با زیر نویس انگلیسی یا فارسی داشتید به من

 هم لطف کنید!

- همین...

+ نوشته شده در 86/09/11ساعت 0:0  از ((فردین))  | 

 

کسی میداند اگر "جواب ابلهان خاموشیست" چرا " سکوت علامت رضاست" ؟ 

(*******)

 

دست هایش خـیـال میکردند ، بینشان یک شکاف تاریک است

چشم هایش خــیـال میکردند ، دست هایش به ماشه نزدیک است

,,,

مــُتــٌهــم بایـسـتد،تو محکومی،که...."خدا را بی آبرو کردم

بعد از آن روز های محوی که، با سکوتِ تو گفتگو کردم"

 

تــُـف به این ساعتی که تکراری ، چرخ می زد دوباره هایت را

نیــش ِهر عقربــَـش کفن میکرد ، زنده زنده جنازه هایت را

 

می دویدی تمام شب در من ، شکل اشباح کودکیهایم

چکّــه چکّــه شبیــه کابوسی ، می چکیدی درون رگهایم

 

پلک می/ زد تمام ِدنیا را ، رنگ ِهذیان ِتخت ِبی خوابت

زندگی ،"مرگ آنیـَـم" میشد ، پشت ِردّ ِ هراس ِخونابت

 

می دویدم تمام شب از تو!،[منفجر میشدم به نفرینی

که تنم را احاطه میکرد و] ، می رسیدم به زخم چرکینی...

 

از طلسمی که باورم میکرد ، شکل ابهام ِتوی رگهایم!

ردّ ِ- هر لحظه تازه ی- خونی...ردّ ِاشباح کودکیهایم !

 

داد میزد درون اندامم ، داد/ گاهی خیال ِبازی داشت

ازدحام مرا به تصمیمی... که فقط متهم و قاضی داشت!

 

"داد می زد" - نمی زد و می زد- ، شکل ِدیوانگی ِمن بودی

مـثـل دفــن ِدفــاعـیــات ِمن ، مـُـتــهم میشدی به نابودی

 

متهم میشدی که... می خندید! ، که... لباس مرا به تن میکرد

ساعتم را به دست خود می بست ، و دوباره مرا کفن میکرد!!

 

من : که تکرار ِخواب هایت را ، سال ها میشود که... بی جانم!

می دوم...می دوم...که تا شاید، می رسیدی به خط ِ پایانم

,,,

چشم هایش خیال می کردند ، بینشان یک شکاف باریک است

دست هایش خیال می کردند،"مرگ : چیزی شبیه شلیک است..."

(*******)

 نکته: از "رگ ها" و "کودکی ها" بگذرید...نگذشتید هم بدانید آگاهانه بوده!

- خاطره ی قدیمی آشنایی من با کریس دی برگ بزرگ،ترانه ی "ادامه بده" یا

 carry on که پیشنهاد میکنم دانلود کنید و گوش بدید از اینجا، تکست ترانه رو هم

 اینجا بخونید.

- بعنوان یک داستان کوتاه خوان حرفه ای ! توصیه میکنم این داستان آقای موسوی رو

بخوانید ، حرف نداشت !

- فیلم شعاع عمودی  آفتاب، شاهکار تران آن هونگ را بعد از مدت ها بدست

آوردم،حرف نداشت! بین فیلم های  تازه هم Invisible  ارزش دیدن داشت !

- همین...

+ نوشته شده در 86/07/29ساعت 3:10  از ((فردین))  | 

 

 (هیچ مطلق خداست، چیزی که تمام دنیا تو بهتش هستن،اما هیچ کس قادر به تفسیرش نیست) 

 روانشناس های احمقن که خدا رو به شکل دیازپام  و والیوم برای بشریت

 تجویز میکنند !   بقول سهراب بیایید  "در تب حرف ،آب بصیرت بنوشیم..."

 

(***)

شبیه نعش فاسدی که قصد راه میکند

خطوط دفتر مرا ، کسی  سیاه میکند

به منجلاب زنده ای نمرده دفن میشود

نخوانده شعر میشود ، مرا تباه میکند

شلخته واژه ها سوال میشود "مرا مگر

[ پناه بر خدا... ]  خدا هم اشتباه میکند ؟"

به من چه از خدا...خدا چه از گناه های من

در این جدال مسخره ، فقط نگاه میکند

و یا به شکل مضحکی در اوج آنچه نیستم

به روی سرنوشت من چه قاه قاه میکند ش

تمام عمر خنده ای به طول مرگ و زندگی

خیال میکند مرا...ولی گناه میکند...

به نام " زندگی " ؛ که میکنم دقیقه ها کمی...

و زندگی مرا ولی ، در اصطلاح میکند ش

اسیر من...اسیر تن...مزخرفات کهنه ی

صدای خط شاعری که راه راه میکندش

تمام صفحه را به حبس بیت های مبهمش

و قصد جاده های گیج و بی پناه میکند...

سه نقطه...صفر...فلسفه ، کسی که دور میشود

اگرچه! راست گفته!... یا که اشتباه میکند؟

 ( *** )

 

ماه رمضان برای من ماه خاطره هاست...التماس دعا دارم اگرمثل من اعتقاد دارید...

+ نوشته شده در 86/06/31ساعت 6:30  از ((فردین))  | 

سلام ...

حاشیه :

"وقتی نمیخوای چیزی رو باور کنی،تموم آدما دروغگو میشن!"


حرف اول، غزل:

نوشتم "دست گرمی" که زیاد جدیش نگیرید،من هم زیاد جدیش نگرفتم،اما خوب دلم خواست

برای این پست این کار نُقلی! رو بگذارم...

***

از خودنویس،جوهر دلتنگ می نوشت

کَج، سکته ای، بُریده و کم رنگ می نوشت

"شاعر" نمای کور ِ سیاه و سفید بود...

بدبخت اما همش از رنگ می نوشت

{هووو با تو اَم به وزن خودت شعر میشوی؟}

چیزی شبیه من که کمی مَنگ می نوشت

هی جیغ میکشید مرا...فاعلٌ فعول!

خواب از سَرم به توطئه ی زنگ می...نوشت_

_از من به انضمام همین خودنویس تا...

صلحی که شکل نقشه ی یک جنگ می نوشت

"باید بلند شی" ، دو قدم...اسلحه...خشاب...

شب...دلهره...سقوط...خدا...بنگ..[منوشت] 


 حرف دوم، ترانه:

امشب که دارم این کارو تایپ میکنم،به هیچ وجه حوصله ی تفسیر و توضیح ندارم،حرف زیاد دارم با

بعضی ها اما حسش نیست به قولی! از کار زیر نویس دار هم هیچوقت خوشم نیامده و به

 امید خدا نخواهد آمد ! اگر مطلب قابل فهم بیان شده باشه، خود شعر باید گویا باشه...

 

نشستم تو فضای ضدّه حالی ، که وا داده منو تو استعاره

واسه چن بیت ِساده زندگیمو، یجوری از دماغم در بیاره!

یجور زالوی آویزون، که دائم، تو ذهن ِ این و اون سرخورده میشه

به قلّاب کسی زنجیر بسته، که با گندیدنش افسرده میشه...

فرو رفته تو خونآبی عمیق از_تب قرمز،که دنیاشو گرفته

توهّم داره از مردی که یک شب،خدا شو کشته و جاشو گرفته

هوا چرک و تنفش آش و لاشو...

زمین گیج و گذشتن بی حواسو...

زمان خِنگ و دقیقه نا اُمیدو...

مکان پوچ و نبودن التماسو...

کسی از زندگی چیزی مکیده، که حتّی نای تُف کردن نداره

شنفتم تک تک ِسلول هاشو ، شبا از زور تَب بالا میاره

همش از من،به من، افسانه میگه...ولی معنا و مفهومی نداره

فقط چشمامو بسته تا بدونم،یه عُمره خواب آرومی نداره !

***

واسه چن لحظه که عین ِشکنجه،یجایی تو دماغم گیر کرده!

نشسته خواب میبینم فضا رو،یکی با "ذهن ِمن"، تفسیر کرده

یجور دنیا که راه ِ زندگیشو،به حدّه رگ زدن کوتاه کرده...

یجور زالو که ردّه سرنوشتو ، تو این رگ پاره ها گمراه کرده...


* آرامش بخش قسمت بزرگی از شبهای زندگیم، موسیقی Mon Amour رو تقدیم میکنم به همه ی

  شما ! گوش بدید و به شدت لذت ببرید چون هیچوقت کهنه نمیشه! 


 *سه نقطه و جای خالی.

+ نوشته شده در 86/05/25ساعت 0:33  از ((فردین))  | 

سلام ...

حاشیه :

جُز ! یه چار دیواری ِ دَم کرده که عرق از سر و روی سقفِش چک چک میکنه...

       یه خودکار پَس داده که لای سر رسیدای گندیده داره نفس نفس میزنه...

       یه گوشی عطیقه که عین  بچه های شیش ماهه تا یه مرگِش نباشه جیک نمیزنه...

دور و  بَرِ ِتو مرور کن! این اتاق همون اتاقیه که هیچوقت نمیخواستی صاحبش باشی...

                             این خونه همون خونه اییه که هیچوقت نمیخواستی  ساکنش باشی...

                             این شَهر....

راستی!...، اگه جوهر خودکار بخواد تموم بشه،دیگه چی واسه نوشتن میمونه ؟!


حرف اول، غزل:

اول غزل،چون قدیمیه.تاریخ تولیدش اوایل سال قبل و انقضاش روزی که دیگران بخوان! ...

دغدغه های خاطره انگیزی بود.چقدر لمپن نمایی رو دوست داشتم! اصل بر با هم خندیدن بود، اما

 اگرقرار بر به هم خندیدن است،به من بخند!

شیزوفرنی حاد+پُلی فونی مزمن+اِنترتکسمنت ضعیف=ددد 

 

هستی به کام ماست،...ــ دوغ و خیار!!    هیس...

ــ خودکار حامله ست ، شعرم  ویار !!    هیس...

ــ این لِنگ پاپتیست ، هوا هَم نمیشود!

درگیر ِ نعشگیستَ، یعنی ... ــ خمار هیس !

یعنی که زندگی 2 روزیست ... ــ مسخره! ،لا مصّب این 2 قوز، پشتت سوار! ...هیس...

ــ یا پشت زندگیت،از رو به روی مرگ، یک "دست" فاصله ست تا "پا"ی دار ...هیس...

{ یک پُک به سیگار،هوا پیچ و تاب خورد،

" زندانه گیست "! این ، پُر از گیر و دار} هیس...

ــ حالم کشیدنیست، دودی نمیشوی؟

سیگار ای یار قدیمی تار...هیس!

دیگر برای چه؟ من و سیگار از همیم ، من دود میشوم وسط "سی" و "گار" {هیس_

میگفت و عمق حادثه ای جیغ میکشید،

وقتی کسی دوباره مرا بی گُدار...هیس...}

هیس ای تمام سفسطه های خرفت، هیس

هیس ای تمام فلسفه های شُعار،هیس

ما هم ز ِ سیگار، هم از دَهر میکشـ....اَه ه ه

ای مُرده شور ِ شعر و تغزّل که ما رو[...] هیس! 

پس نوشت اجباری:

1-امیدوارم روزی دکلمه ی این کارو برای همتون بخونم چون واقعا دوست دارم اجراشو!


حرف دوم، ترانه:

مهم نیست که تو باور کنی،مهم اینست که من راست بگویم!

باور کنید این ادبیات کثیف نیست،کثیفش کردند! طوریکه با دیدگاه واقع گرا هرچیزی غیر از این

 فریبی بیش نیست! هر چند شاید از نظر شما مهم نباشه، اما زیاد با خودم کلنجار رفتم که این ترانه

 رو بگذارم! به قول لسه فر: بگذار هر کس هر کار دلش میخواهد بکند!

مسلماً با دیدگاه توهین به مخاطب در این کار مخالفم اما در هر حال، پیرو حوادث اخیر بخوانید:

 

آفتابه دزده دَله!، چون خَلقِش یجور ابتکاره ،

عیب از خدا نیست، اگر چه ، شیطون که وجدان نداره!

ملت به فکره شکم! ، پس جُنبش واسه حذبه نونه

"یک انقلاب ِمُفنگی"،گیر کرده تو قهوه خونه

حرّاجهِ مفته پرایدا،ربطی به قاطر....نداره!

خمسه واسه مستراحا، ادراره با افتخاره!

فرسایشه حجمه ِبشکه، کلّاشی ِ قرنه گیجه

این باغ اهله پر از خَر/گوشه چماق و هویجه

از دین و دنیا گذشتی،از حال اغما گذشتی ،

دیروز دادن که یعنی ، از خیره فردا گذشتی...

عین ِنفس! راه حلّه،افزایش نِرخه قبره

مشغولی ِفکر ِگشنه،مختاره درگیره جبره!

چون عازمه رفتنه تا مرزه خریّت ، یه کله

شایسته ی ِ زندگی تو، دنیای حدُّه اقلّه

نالیدن ِعاجزانه! باریدن ِعاشقانه!

چرخیدن ِعارفانه! پاشیدن احمقانه!

***

شعرو وِلِش مرده ی ِ تو دنیایه کتری و قوری

گندینه ی ِ این تعفن،بد تر از اینه، تو کوری

جایی که هر شب میخوابی،قبرستونه آرزوته

دنیاتو جارو زدن بَد ! طوری که تا دسته [...]


حرف سوم،حرف:

* به قول علیرضا(که از دوستانه)،"خیلی سایتت تحفه س،یه روز در میون هم باز نمیشه!" البته

 جواب دندان شکن! رو در زمان و مکان مذکور دریافت کرد اما در هر حال شما به بزرگواریتون

 ببخشید!  !


*پیشکش ناقابل به یک دوست عزیز و همه ی شما ،ترانه ی بینهایت زیبای desert roseاز

 استینگ بزرگ،و صد البته تکست این ترانه رو حتما بخونید تا بفهمید چطور یک ترانه قادره روی

 من ِ شاعر تاثیر شگرف بگذاره! واقعا خیلی خاطره دارم باهاش (جدا از جاده چالوس!) خصوصا

 اینکه تا 2 ماه فکر میکردم چب مامی خانومه!(بچه بودم اون موقع)


.

* سه نقطه و جای خالی.

+ نوشته شده در 86/04/16ساعت 1:36  از ((فردین))  | 

سلام ...

حاشیه :

" و بفهم زندگی تا کجا مسخره میشود..."،"مرد معلق" سال بلو با همه ی مزخرفاتش..

.و اما کلمه ی "مسخره" در پست قبل!!!حرف خاصی ندارم. یه ترانه و یک! غزل،


حرف اول، ترانه:

 فلسفه ی درون گیری نیست،دندون گیرم نیست،اگزیستانسیالیست با همه ی نفوذش عشق رو

هضم نکرد یا درک!شاید وقتی نیچه عشق به فرد و ظلم به افراد میدونست یا پست مدرن خدای

فردی رو توهم، من هنوز با خوندن "پندار خدا"،بیشتر ایمان پیدا میکردم،

دوست دارم ببینمش!

تن ِیلّا قبای ِ، زمین پینه بسته

ولنگاری ِهرز ِ یه زردِ نیمه خسته

نه اینکه خون ِ سرد و،به زور کی مکیده

نه اینکه از وجودش،چرا نکبت چکیده..

تو خوردی مرده هارو! تو مردی...کشته ها رو،

تو تکرار فقط حا...صل یک،دو،سه ها رو

نه!... مشکل تر از اینکه،معما مونده باشی

اضافی تر از اینکه ، یه جا،جا مونده باشی

سیاهی میره دنیات، که ترک اعتیادو...

تو بوم بومای آخر ، دلت خوابش میادو...

لا لا لا لا میمیرم،یه نعش زنده بسّه

لالالالا میمیرم،لش ِبازنده بسه

لالالالا میمیرم،فریب و خنده بسه

لالالالا میمیرم...خدا و بنده بسه


حرف دوم، غزل:

       آقای  رحمانی خاطره ی اول راهنماییه. تا امروز، تنها کسی که سعی کرد شعرو بهم یاد بده.

از اون جا مونده های جنگ ( یا دفاع مقدس که از اواسط تبدیل به جنگ شد) که بند بند وجودش بوی

 سنگر میداد،یه نقاش و خطاط و شاعر واقعی که کیف میکرد و به یه نوجوون 13 ساله شعر یاد

میداد،جانباز بود و بیمار،تا وزن "لا حول و لا..."ی  رباعی بیشتر نکشید و فوت کرد،

اما یک حرفش همیشه ی دنیا تو گوشمه! شاید اساسش با رویکرد شما و دنیای  حالیه ی ادبیات

مخالف باشه اما برای من (لا اقل تا امروز) حجت!

گفت:"هیچوقت نذار به شعرت برچسب بزنن،فقط شعر،همین"،

این ها همه شعرن،بی هیچ پسوند و پیش وندی،"شعر"،همین.

 

چیزی درون منجمدت آب میشود ،

 بی درد،بی دغدغه،بی حرف،بی حواس

چیزی شبیه من که تو را..."نفی میکنی؟" ، لعنت به ذات مبهم این حس ناشناس

اینجا در اولویّت آخر دل ِخدا ، میسوخت با هیزمِ"من"، سرد،"بینوا_

_ای کاش لا اقل به خودت رحم میشدی ، بر دارِ سرنوشت ِدلت،داده ای تقاس!"

افتاده ای به جان ِ دلت ،"خائن کثیف" ، امشب از اشتباه من اخراج میشوی

امشب دقیقه صفر، خدا صفر، واژه صفر،

ته-مرده های-مانده ی یک هیچ ِآس و پاس!

{گُم واژه های لخته شده توی این قلم،سرگیجه کرده های تو را شعر میشوم...

تُف کن زبان مادریم را به صفحه ها ، قِی کن دوباره قافیه ها را به التماس}

دائم به سوی ثانیه ها پرت میشوی،با نطفه ی-عقیم-زمان ، مرد میشوی

من زارعم؟...نه! هرزه لغت های یک کتاب،

من شاعرم؟...نه!نصفه مدادی شبیه داس!

حالت بد است؟ دوم-گُم-شخص لعنتی..."حالم بد است ، شاعر ِهذیان ِپاپتی"

پژواک گوشه گیر مرا لال میشوی؟!،امشب سکوت کن "لب امواج انعکاس"...

چیزی که سر/نوشته تو را دار میزند ، فردا به حالِ قافیه ها زار میزند...

پایان...زبان مادریت را به گور...{مکث}...،

you know your god is as bold as brass


حرف سوم،حرف:

*یک جک!،شامل طرح حجاب شدم!!! کسی نگفت پیرهن دو جیبه ی چینی روی شلوار کلاسیک

 ژنده و پوتین عطیقه ی خاکی dr.k و یک کلاهبیرنگ شده ی چگورایی کجاش شامل مصداق

بد حجابیه آقایانه؟ تا حدی که وقتی ما فوقشون اومد خودش خنده ش گرفت و گفت شما برو!

اماهمون چند دقیقه حضور در جمع برادران سهم تجربه ای بود جهت بالا رفتن اعتماد به نفس!

حیف قرار گذاشتم اینجا سیاسی ننویسم و الا...


*اوضاع و احوال ادبیات در این دنیای مجازی به شدت خنده آور شده! سری اینجا بزنین ابتدا!

حدود ده خط غزلی نوشته شده و حدود صد و پنجاه خط نظر داده شده! و از میان آن حدود چهارده خط 

 به نقد کار پرداخته!!و باقی خطوط یکدیگر رو مورد عنایت قرار دادند!خانم زنده دل رو نمیشناسم 

اما یک شعر"مثل گریه به خاطر..." ازشون شنیدم که ثابت کرده قوی شعر میگن،قطعا به من

ارتباطی نداره دخالت بکنم اما وقتی سایتی پیشوند"ادبی" پشتش قرار میگیره و انتظار داری

 مخاطبینش ادیب و ادب دوست و در کل "مودب"باشند،خنده دار میشه که میبینی چطور پشت کیبورد

 همه جسورو نترس شده وچهار نعل به عقاید دیگران میتازن،اگر وضع اهالی ادب این مملکت

 اینه،من دلم به حال ادبیات میسوزه،و اگر کسی با خودش گفت،

"تو اصلا کی باشی؟" میگم کسی که با این ادبیات حرف میزنه و زندگی میکنه!


* رفتن به کافه تیتر دو مزیت عمده داشت،یک اینکه فهمیدم ده نمکی اگر میخواهد روشن فکر

شود یا اینکه نقشش را بازی کند، باید سوادش را بیشترکند تا از فیلمش دفاع کند،

 دوم هم اینکه حمید رضا علاقه بند وبلاگ نویس با معرفتیست،مخلصیم قربان!


 

* سه نقطه و جای خالی.

+ نوشته شده در 86/03/02ساعت 18:3  از ((فردین))  | 

سلام ...

حاشیه :

          

یه ضرب المثل  چینی(یحتمل) میگه که " هیچگاه حقیقت را فدای امید واری نکن"، خیلی

 دوستشدارم اما معمولا فرهنگ ایرانی اجازه نمیده تو زندگی زیاد جاری بشه،در کل 

 "این نیز بگذرد"!

وقتی اعتقاد داری "خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است" ، حرف زدن ارزش چندانی

 نداره، محرم کم و همدم زیاد، شایدم:

حال دل با تو گفتنم هوس است، خبر دل شنفتنم...

         

حرف اول، ترانه :

            اثر نهم فروردین مسخره ترین نوروز تا امروز! اصولا نتیجه یک تفکر مسخره،

در یک روزمسخره ، یک ترانه ی مسخره میشود!

 

***

    امسال عید پیرهنی خریدم،که آستیناش از پشت بسته میشه،

          تنم کنم، وقتایی که یه آدم، یجورایی از عقل خسته میشه

 

    گیر ِبه گیرم، دو سه تا دقیقه ، که زندگیمو متحوّل کنه

    منطقِِشو حتّی به زورم شده، تو کت ِ ذهن ِ این خل و چِل کنه!

 

تقصیر این زندگیه که هیچ جا ، وجه تضادِ بینمون نمیشه

تو شأ نشم نیست آخه این لحظه ها ، واسه یه "منگل روان پریشه"

 

دست کی بالا؟ "آقا موشه" ،کجایی؟ ،حسن کچل به چشم ما خوشگلی

اتل متل گاو حسن دیوونه س ، یه توپ داره، نه گرده نه قلقلی...

 

سرم داره دور زمین میچرخه، حس میکنم هوا داره گیج میره !

یکی کلید کرده رو مغزم " آقا !، چاره چیه اگه خدا بمیره ؟ "

 

بالا آورده روزگارم آخه ، گذشتمو رو هیکل قناسم...

سرم داره میترکه! هنوزم، مسکّنی تو هپروت پلاسم!

 

"عید اومده"، آدمکا بجنبین!، یکی تو جمعتون اضافه مونده،

پِخِش کنین بره یه جا بمیره ، زندگی بدجور مخشو تکونده...

 

چِت زده انگار که یه عمر اینجا ، منتظر یه اتفاق که نیستش !...

وِلش کنین ،خشونت احتیاج نیست ،خودش میپوشه، د ِ چلاق که نیستش!

 

سَرم دیگه منفجره از اینجا ، سپردنم دست هزار تا عاقل

هِی سر عقلم بیارن که با زور! ، "بگو چیه فرق طلا و پِشگِل؟"

 

جوک میگه کوک زندگیم تمومه ، ساعت لحظه ها که خواب نداشته

پس زدنم شاید شما بفهمین، این نون و کی تو سفرتون گذاشته

............

قدّ و قواره ش داره داد میزنه ، سایز ِ یه منگل روان پریشه !

امسال عید پیرهنی خریده...خدا بخواد ! ، این دیگه آخریشه...

 

 

 

حرف دوم غزل :

                چیزی که فراوونه شعر ! ضعیف و قوی بودنش پای سوادمون اما نوشتن کار ساده ایه!

 

صدای نوحه ی باران و حزن صوت زمینم،

غروب ،  دیده ی کز کرده ، بهت جاده نشینم،

تلاطم من و اما !و نا امیدی امید،

که او دوباره نیامد و من دوباره همینم...

 

ببخشید که "گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست، آنکه آن داد به شاهان به گدایان این داد!"

* سه نقطه و جای خالی...

+ نوشته شده در 86/01/31ساعت 2:47  از ((فردین))  | 

سلام ...

حرف اول :

با ترانه شروع میکنم و حال و هوای این روز هام...

" ثانیه ها "

بیم ندارم که به تکرار بگویم ، بیم ندارم فقط از یار بگویم 

بیم ندارم غم پاییزی ِ خود را ، در دل هر ثانیه بسیار بگویم 

وای که این ثانیه ها عمر درازیست ، میرسدو...میرود و ....قصه همین است 

وای که این دل پی ِ یک لحظه ی دیدار ، بی دل و افسرده و آشفته ترین است 

 

ثانیه ها هر نفس از فاصله گویند ، فاصله ی ظلمت و نور....از من و امید

ثانیه ها هم گِله از فاصله دارند ، در غم ِ این جاده ی دور از من وامید

 

ثانیه ها هق هق ِ هر روزه ی قلبی ، کز گذر پوچ زمان غرق عذاب است

ثانیه ها شکوه ی هر روزه ی قلبی....حیف که در هر تپشش زنده و خواب است

 

با دل و این ثانیه ها هیچ نمانده ، "هیچ" در این ثانیه ها راه گشا نیست

دلهره تا مقصد شوم است که آخر...جاده ی این ثانیه ها سوی تباهیست

 

لاشه ی دیروز به فردا نگران است،قحطی فریاد ز ِ خاموشی عشقست

"راست ببین" کوری ِ بی وقفه ی دل را ، عشق در این ثانیه ها میرود از دست

 

"زار زدم"، عشق، جوابی نشنیدم ، پوچ شدم ، "عشق " جوابی نشنیدم

ثانیه ها طی شد و ماندم ،لب ساعت ، ساده و مبهم، به خدا هم نرسیدم...

 

حرف دوم :

کسانی که از "دیگران" پل میسازند و وقتی وجودشون به چشم این "دیگران" تثبیت شد ،

منکر وجود "دیگران"میشوند، متاسفم برای شعر!

 

"... "

دیو ِ بیچاره چرا منفور است؟:

چشم منحوس فرشته کور است

مبهم این ثانیه ها را ساکن !

فاصله... - تلخ حقیقت - دور است

" شک" تو را در حسد از دار آویخت

یک " اگر " فاصله ات تا گور است 

تا " ولی" زندگیت را مُرداند...

"شاید " آید ، که تمامت جور است 

[ خون بهای گل لاله ،پاییز_

فصل هر گیسوی گندم بور است...] 

درک ِ از " تا به دَرَک" بی تصویر

هرچه (جز پوچ)، ز ِ هیچش دور است 

کاش من...در هیجان گم ماندی؟

باز امشب خفقان کیفور است 

ترفهٌ العین بخشکد ....این دشت_

جاری ِ رایحه ی  کافور است

 

من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی ، دشت برمیخیزد

من اگر بنشینم ، تو اگر بنشینی ، دشت هم میمیرد

 

حال ما را به سر ِ دار زدند

در فراق گیوتین زار زدند! 

هرچه آسایش فردا گُم بود

رنگ دیروز به دیوار زدند 

دشتِ مصنوعی ِ سیمی ...آرام

جای سنبل همه جا خار زدند 

عینک دودی ِ دود (استفراغ_

روی بیمار) به بیمار زدند

از کثافت به کثافت جاده

از گلو تا دهن افسار زدند

پرده را منظره ریزان کردند

با لجن" نقش رخ یار " زدند

قصه پردازی شیطانی را

بر خدا تهمتِ انگار زدند 

شعر تلخم همه جایش کم بود

قلمم را که گنهکار زدند 

واژه ها تا به همیشه سبزند

عشق، امید ، هدف ، آر...زدند! 

 

حرف سوم :

این هم ترانه یا شعر این دکلمه تقدیم به نازنینانی که اسمشان پایین تر ذکر شده است ،

با علم به اینکه هیچ ارتباطی ندارد !

****

 

ای دل ساده به کجا رسیدی؟....این همه صحرا(دنیا) به قفس پریدی

بی کسیت بود گناه چه کس؟....حال که تنها شده ای در قفس

عاقبت آن شد که از آغاز بود ....این قفس از اول ره باز بود 

حیف که عمر تو به تاراج رفت....حاجتت از پیش تو محتاج رفت 

عشق به بی معرفتی ها چه سود؟....عشق به دلسنگی دنیا چه سود؟ 

بهر چه کس توبه شکستی که نیست؟....آه ...چه کس بر تو و حالت گریست 

ای دل سرگشته، دل نا امید....قصه ی عشق تو به آخر رسید 

خیره بماندی که چه؟ عهدش شکست....دلخوشیت،زندگیت،رفته است 

 

* سه نقطه و جای خالی

+ نوشته شده در 85/11/20ساعت 2:53  از ((فردین))  | 

بی سلام....

این دکلمه و ترانه،

از زبان ذره ذره ی روحم، تقدیم به آن منجی که امید دیدارش، تنها دلیل ادامه ی این زندگی خفت بار  است ،

حتی اگر  توهمٌی بیش نباشد!!

 احساساتم را به دل بگیرید نه به نقد !!!!

!!!!!!ساده گانه !!!!!!

مث{ل} شمع سوختن ما،راز دیوونگیمونه

آب شدن تو راه عشق،دلیل زندگیمونه!

تو که عاشق نبودی! تا بدونی جنون چیه...

سرزمین عاشقا، کی گفته هرکی هرکیه؟

واسه عاشق شدنم باید نشون داشته باشی

 توی جادٌه ی سفر،یه ردٌ خون داشته باشی

بی صدا بغضو توی گلوت همش نگه داری

روز و شب به یاد عشقت،پلک روی هم نذاری

با صدای لالییش،بری تو خواب،بیدار بشی

تو غم شراب چشماش بمونی،خمار بشی

تو سکوت انتظار،قلبتو بی صدا کنی

تو هوای غصه هات،غصه هاشو رها کنی

آرزو به دل بمونی که یه شب نگات کنه

روز و شب صداش کنی،تا که یه وقت صدات کنه!

واسه خنده هاش بمیری،تو غماش زنده بشی

 دل اون دنیات بشه،از دنیا دل کنده بشی!

***

بابا رسم عاشقی سخته تو این دور و زمون

 عشق ما اون بالاهاس،رو شاخه ی رنگین کمون

دلو به دریا زدیم،گفتیم آقا دوست داریم

 واسه خاطره تو هر شب،توی دل غم میکاریم

اگه رو سیا{ه} شدیم،اما دله سرخی داریم

 رو زمین تنها  شدیم،جز تو کسی رو نداریم

دل دیوونه یما،مجنونه کوی تو شده

همه ی ثانیه هامون،نذر  روی تو شده

به خدا گناه داریم به جون کی قسم بدیم؟

 تو جنونه زندگی به آخر خط رسیدیم

فقط آرزومونه یه شب تو خواب ببینیمت

 گل باغچمون بشی،قولم بدیم،نچینیمت

آسمون چشمای فردین،دیگه طاقت نداره

   فقط آرزوش اینه!(ابر بهاری بباره)!

 

 

سه نقطه و جای خالی!

+ نوشته شده در 85/10/28ساعت 2:5  از ((فردین))  | 

دوستانه سلام....

----------

حرف اول:

چون حال و هوای ترانه ایجاب کرد ابتدا غزل رو بخونید .من از خودم و ترانه معذرت میخواهم.

"نکته: علامتگذاری ها را جدی بگیرید !

 خوانش غلط شما تقصیر من است؟ غزل برای شش ماه پیش است "

یک بعد از ظهر ساده!

سکوت محض،کبوتر،اسیر،....دان میداد

نگاه بی هدف! آن صحنه را نشان میداد...

"ببین حکایت ماست"....من، تو، حیف، ساعت ها،،،

"ببین تهِ....."، کلماتی مرا تکان میداد !

نمایش تو و اکران پرده پرده ی من...

"خدای من دو قناری".....یکی نشان میداد...

مرا ، تو را ، به خودش ، محو در میان پرده!!!

چه ساده لوح....دل، قلوه با گمان میداد !.........

"ولی..." ، "بفهم خواهشاً"...."ولی..." ،" ولی، امّا_

_اگر، بس است مردم..." ، منی که جان میداد :

"تو رو خدا" ، " به خدا چه ؟ من و تو فرداییم!"....

تمام خواهش قلبی که بر زبان  میداد_

_تو را قسم به خودت کاشکی خودت باشی....

زبان نه! دل ! نشنیدی تو را اذان میداد...

و ذره ذره ی قلبی که تا......"خدا حافظ"....

"کجا؟" و پرده ی آخر که سر تکان میداد....

.....................

"چرا یکیشون رفت؟؟؟؟"،،،، ساده لوح شاهد بود!

...شلوغ محض ، کبوتر ، پرید،....جان  میداد...........

حرف دوم:

لطفاً برداشت نهیلیستی! از ترانه نشود

"نکته: ما میگوییم در ترانه قافیه آوایی داریم و استفاده میکنیم، رشد و مشت هم قافیه اند؟"

قسمت.

توی خاطرات من سیاهیا صف کشیدن!  تن یه روز خوشو تو زندگیم، سر بریدن!

واسه ی یادگاری توی زمین لحظه هام، بذر" تا همیشه تنهایی" رو هر جا پاشیدن!

 

انگاری دنیا واسه نبودنم جون میکنه، قلبمم با شوق وایسادن داره هی میزنه!

واسه حتی آجرای چار دیواریه اتاق ، زندگی کابوس رویاییه مردن منه...

 

وقتی حتی سایمم به خواهشم پشت میکنه! وقتی بد بختی جلوم ، دنیامو تو مشت میکنه!

دیگه باغ امید و واسه چی آب پاشی کنم؟، وقتی هر غنچه تو نور بی کسی رشد میکنه؟

 

قسمت گپ زدنم با ذلت بی انتهام:  همیشه نا امیدی حاصل جنگ واژه هام...

چاره ی بی چارگیم یه قصه ی تکراریه!" با بهونه همسفر برم تا شهر مرده هام"

حرف آخر:

* از مدیریت سایت ایران سانگ و سرچشمه بابت دکلمه ها ممنونم.

*سه نقطه و جای خالی.

+ نوشته شده در 85/10/03ساعت 17:15  از ((فردین))  | 

دوستانه سلام.....

 از مولانا شنیدیم که عاشق در برابر معشوق قدرت هیچ بیانی نداردو

 اگر داشت عشقش....(آن داستان معروف) اما .........چرا؟ و چرا؟

دکلمه ی این کار را تقدیم میکنم به همان دوست عزیز و از طرف خود، تقدیم به

(هیشکی).....پیشاپیش ممنون که میخوانید!

-------------------------------


                                       ((دوست دارم))

باز تو دلم،بهونه ی بودن تو پرسه زده!

باز تو هوای بی کسی،یه جورایی حالم،بده!

باز توی سوز وحشتم،انگار زبونم یخزده

باز خودمم نمیدونم،چی به سر من اومده!

باز دارم آسون میمیرم،تو زندگی سختیام!

باز توی قلبم اومد اون،زخم بدون التیام!

باز من و حجم باز و باز،باز من و رویا های ناز!

باز من و بزدلی و ترس،باز رو لبم،قفل یه راز!

اما میخوام که ایندفه،یجور دیگه تموم بشه!

یجوری که خودم میخوام،یجوری غیر از همیشه!

ایندفه راز دلمو،تو دست فریاد میسپورم

تو یه نفس داد میزنم،یه کلمه...

                                    ((دوست دارم))

دوست دارم،نه مثل غم، که عمریه تو جلدمه،

دوست دارم، نه مثل ترس،که عمریه تو فکرمه،

دوست دارم ،نه مثل بغض،که عمریه رو لبمه،

دوست دارم ،نه مثل (من)،که عمریه تو تنمه!

مثل تموم رویا هام،ناز و قشنگ،دوست دارم،

مثل تموم گریه هام،پاک و یه رنگ،دوست دارم،

                                       ((دوست دارم))

1384/4/12

*نکته:در ادبیات من(دوست دارم)،یک کلمه محسوب میشود.

----------------------

حرف دوم:

این روز ها زیاد غزل مینویسم،سنتی،مدرن، میانه رو ،تلفیقی و ....از این اسامی ای که

خودمان درست کردیم تا بگوییم هستیم!

دوست ندارم در قید و بند این مسایل بروم و غزل نویسی به همان شیوه ی همیشه،

 هم ارتباط با ترانه مینویسم

این غزل برای سه ماه پیش است و ممنون میشم اگر بخونید:

------------------------

((غم نورد))

هوای خا نه ی بختم چه سرد شد بی تو،

در انزوای غروری که طرد شد بی تو،

تمام بند بند جان خسته از دوری،

دوباره بزم تمنای درد شد بی تو ،

برای با تو شدن در میان سینه و عقل،

دوباره قصه ی تلخ نبرد شد بی تو،

جواب مسیله ی عشق، مات و حیران ماند،

....نبود زوج کلیدی که فرد شد بی تو!

گذشت...خاطره ای شد درونم آواره،

شکوه لحظه ی سبزی که زرد شد بی تو،

شکست،تا شد و بگسست مرد شادی ها،

در اوج بی کسیش غم نورد شد،بی تو،

چه سود؟ مای من ندیده، بی تو،!بی پاسخ!

....خدا ندید چه ظلمی به مرد شد بی تو؟؟؟؟

------------------------

حرف آخر:

* سه نقطه،جای خالی،

در پناه حق،

+ نوشته شده در 85/09/01ساعت 23:35  از ((فردین))  | 

سلام................

یک سری توضیح ابتدایی رو انتهای کار بیان میکنم....

اما همین قدر که غزل-ترانه ی تلخ خاطره و دکلمه ی آن برای من و دوستانی که قبلا از من

شنیدند،تداعی کننده ی احساس واقعی من زمان سرودن بوده و همیشه هست.نمدونم

با چه پیش در آمدی شروع به خواندن میکنید اما یادتون باشه!!!! خاطر اگر تلخ بشه،شیرین

کردنش محاله...............

 

شب بی ماه و ستاره،،،تو  رو یاد من میاره !!!!!!!!

روزایی که بی بهاره،،،تو رو یاد من میـــــــاره!!!!!!!

اشکای بغض دل ابر،،،وقتی رو تنم میــریــزه،

                                                            آسمون که بی قراره،،،تو رو یاد من میـــاره،

تو کویر، خسته و تنها،،،میون آغوش گرمـــــا

                                                          گلی که بدون یاره،،،تو رو یاد من میــــــــــاره،

آدما با هم غریبن،،، بی وفا دنیا رو دیــــــدن،

                                                         کسی که کسی نداره،،،تو رو یاد من میـــاره،   

                                ****************************

(گریه)و(غصه)و(حسرت)،،،(ماتم)و(کینه)و(نفرت)،

                                                         اگه این دلم بذاره،،،تو رو یاد من میـــــــــــــاره،

بی تو این دلم میلرزه،لرزه ها بی تو میرزه،

                                                        هر دلی که تو فشاره ،،، تو رو یاد من میـــاره،

نمیشه که چشمارو بست،،،انگاری غم همه جا هست،

                                                        اشک هر کسی میباره،،،تو رو یاد من میــاره،

                                     رسم زندگی چه خوبه،،،قسمت همه غروبه،،،

                                     دنیا که وفا نداره،،،

                                                                تو رو

                                                                        یاد من

                                                                                     میاره!!!!!!!!!

       مهر- ۸۴                             **********************************

و اما غزل ،،،،شرح حالی که بعد از (صادق هدایت) خوانی ها پیش میاد واقعا دشواره،،

اما شعر خیلی کار رو آسون میکنه!!!!

این غزل بعد از سه قطره خون سروده شده،،جدی نمیدونم میفهمین چی منظورم بوده یا نه!

گرچه خودم هم نمیفهمیدم چی مینویسم....اما خوشحال میشم بخونید و نظرتونو بدونم...

زندگی با مرگ فرقش دشنه ایست،،کو میان دست و دل وا مانده است!

یک نفس(آید)،،(نیاید)،،حرف (نون)،،قصه ی توفیر آن را خوانده است!

*******

مرگ تلخی،،زندگی شیرینیست،، زنده غرق زندگی زندانیست!

میکشم،کشتم،بکش،خواهند کشت،جان در این تردید ها جا مانده است!

*******

دل بدون عقل،،عقل بی دلم،،قاتل خود نیستم خود قاتلم!

مات ماندی؟ آدمی از بهر چه!،،بر سر این افکار را گنجانده است!

*******

هر تپش بسط تب بیهودگی،،مردن بیهوده در این زندگی!

هر که آمد گفت و رفت و باقیش،،نور تاریکی به دل تابانده است!

*******

پیر گشتن از جوانی تا کجا ؟ لب،،خدا،،خود خواه خوانی تا کجا؟

این جهان و آن جهان و صد جهان،،مرگ بی آغاز کی پایان ده است؟

*******

آنچه گفتم خود ندانستم چه بود،،شعر گنگی بافتم بی تار و پود!

ظاهری آمد تمام و باطنی....بر سر خط واژه هایش مانده است................

                               **********************************

 

در پناه حق

+ نوشته شده در 85/07/14ساعت 7:29  از ((فردین))  | 

 

سلام.....

خبری رسید که مازیار(شازده) عزیز از این دنیا رخت بر بستند!

واقعا هنوز نمیدونم درسته یا غلط! واقعیت داره یا نه! اصلا کاری به صحت خبر ندارم....

اما این پست تقدیم میکنم به شازده ی عزیز که بارها با صدای گرمش

اشک ریختم و زندگی کردم! به متانت و تواضعش که حق استادی به گردنم داره!

 چه در قید حیات باشه و چه نباشه! همیشه

برام عزیزه!

((قابل توجه ناقدان احتمالی ترانه:سعی کردم در این ترانه ازچهارفاکتورچشم،بال،ابرو گل بیرون نزنم،پس خرده نگیرید))

 

..............گل بهار..............

چشمی که زود،،،بسته میشه...ارزش دیدن نداره!

                                                  بالی که زود،،،خسته میشه...نای پریدن نداره!

ابری که بی غصه باشه...هوای بارون نداره!

                                                 گلی که پژمرده میشه...زنده ست ولی جون،نداره!

                                                 ..............................

چشم همیشه بستمی....بال همیشه خستتم!

                                                ابر بدون بغضمی...شاخه گل شکستتـــــــــــــــــــم

یبار مثل آسمونا....باز شو تا پر بگیـــــــــــــــرم!

                                                ببار که تو این تب زرد...دارم با حسرت میمیـــــــرم

برگای زرد و، له نکن!!!امید زندگی دارن!!!!!!!

                                                بال و پرم تو این سفر...واسه تو طاقت میـــــــــارن

پرنده من! قفس تویی!..

                        پژمرده من! نفس تویی!...

                                                امید زندگی به مــــــــــــن....

 

                                                               فقط همین و بـــس! ((تویـــــــــــِی))!

بهمن ۱۳۸۴...((فردین)).

+ نوشته شده در 85/06/28ساعت 5:8  از ((فردین))  | 

سلام‌ ،

نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاد ، کاری که قرار بود یک ماه پیش در یک روز عادی مثل باقی

روز ها  آماده بشه، انقدر صبر کرد تا روزی شروع کنه که با همه ی وجودم یک سال منتظرش بودم،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

این اولین پست رسمی من برای سایت هیشکی هست ولی اولین باری نیست که این اتفاق برام میفته،،،،،،،،،،،،

با همه ی وجودشکرش میکنم و اولین ترانه ودکلمه یاولین پست هم با نام انتظارآغاز میکنم،

 

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،تقدیم به آنکه با عشق آسمانیش،مرا آسمانی تر کرد،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

                                              ( مثل قصه،،،،،،! )

مثل قصه،شب انتظارمون بی انتهاس 

                                                       مثل هر شب تو چشا،مهمونیه ستاره هاس

ماتم رازقیا،شقایقا و نرگســــــــــــاس                         

                                                        موسم گوشه نشینی دل قاصدکـــــــــــــاس

ساعت هرگز مرگ فاصله عمر سکوت                     

                                                          سجده ی سرو تکیده ، رعشه ی بغض قنوت

شب نشینی تن خورشیدکا تو انزوا    

                                                         تیغ انتقام و چــــــــــــــــــــــــــــیدن پر کبوترا

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،مثل قصه،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

مثل دیروز،مثل امروز،مثل هر روز خدا       

                                                          نمیای ،نمیرسی،معجزه افروز خــــــــــــــدا

لب من نه! لب ذکر لاله ها رو ناز کــــن

                                                         تن من نه! تن زندونای زجرو باز کـــــــــــــــن

حکم تبعیدی ظلمت ،ابدی ترین غروب

                                                         عزلت خوبیای بد،شوکت بدی خــــــــــــــوب

 

گل تنها! گل تنهایی ما خزونــــــــــیه     

                                                         سوز این سینه ،تب ناله های درونیــــــــــــــه

شاهد سوختن ما،میسوزی از شعله ی درد  

                                                         چرا آفتابی نمیشی توی این شبای سرد

ساعتای جمعه شرمشون میاد که بگذرن         

                                                         کوها خورشید به زور غروب جمعه میبرن

 

 ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، زورق عشق،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

مثل طوفان زده آواره ی دریای توییـــــــم       

                                                      توی ازدحام دلواپسیا،ما تک و تنهای تویـــــــیم

 

                                مثل بارون نغمه ی رهایی از کویر وحشی رو بخون               

                                 مثل خنده عاقبت معجزه شو،روی لبای ما بمون

 

۵/۴/۱۳۸۴ ---جمکران

این غزل هم از کارای قدیمیمه اما چون در یک همچین روزی سروده شده حیفم اومد ننویسم! غزل سراهای عزیز برای این جسارت منو ببخشند!

                                                                       ( بیهوشی عشق )

من آنم که از هجر بیچاره ام،من آنم که دیدار گل چاره ام

                                         به کابوس هجران،به رویای وصل،من آنم که عمریست آواره ام

پی عشق در سرزمین وصال،همی آسمان زیر پا مینهم!

                                         چه در آسمان و چه در این زمین،من آنم که حیران و بی کاره ام

نه امید پیدا شدن در سرم،نه دستی شفا بر تب پیکرم

                                          به هنگام عجز و به وقت نیاز،من آنم که بی یار و غمخواره ام

نه در پای یارای آغاز راه،نه سقفی که بر من شود جان چناه

                                          به بیهوشی عشق شد مبتلا،همه فکر و ایمان و پنداره ام

                   به امید آن شب که ابر سیاه،کند سایه کم از گل روی ماه

                   از عشقی کنم تا ابد زمزمه،که من چشم در راه مه پاره ام

نیمه ی شعبان ۸۱

((فردین))

 

+ نوشته شده در 85/06/16ساعت 13:22  از ((فردین))  |