سلام ...
حاشیه :
" و بفهم زندگی تا کجا مسخره میشود..."،"مرد معلق" سال بلو با همه ی مزخرفاتش..
.و اما کلمه ی "مسخره" در پست قبل!!!حرف خاصی ندارم. یه ترانه و یک! غزل،
حرف اول، ترانه:
فلسفه ی درون گیری نیست،دندون گیرم نیست،اگزیستانسیالیست با همه ی نفوذش عشق رو
هضم نکرد یا درک!شاید وقتی نیچه عشق به فرد و ظلم به افراد میدونست یا پست مدرن خدای
فردی رو توهم، من هنوز با خوندن "پندار خدا"،بیشتر ایمان پیدا میکردم،
دوست دارم ببینمش!
تن ِیلّا قبای ِ، زمین پینه بسته
ولنگاری ِهرز ِ یه زردِ نیمه خسته
نه اینکه خون ِ سرد و،به زور کی مکیده
نه اینکه از وجودش،چرا نکبت چکیده..
تو خوردی مرده هارو! تو مردی...کشته ها رو،
تو تکرار فقط حا...صل یک،دو،سه ها رو
نه!... مشکل تر از اینکه،معما مونده باشی
اضافی تر از اینکه ، یه جا،جا مونده باشی
سیاهی میره دنیات، که ترک اعتیادو...
تو بوم بومای آخر ، دلت خوابش میادو...
لا لا لا لا میمیرم،یه نعش زنده بسّه
لالالالا میمیرم،لش ِبازنده بسه
لالالالا میمیرم،فریب و خنده بسه
لالالالا میمیرم...خدا و بنده بسه
حرف دوم، غزل:
آقای رحمانی خاطره ی اول راهنماییه. تا امروز، تنها کسی که سعی کرد شعرو بهم یاد بده.
از اون جا مونده های جنگ ( یا دفاع مقدس که از اواسط تبدیل به جنگ شد) که بند بند وجودش بوی
سنگر میداد،یه نقاش و خطاط و شاعر واقعی که کیف میکرد و به یه نوجوون 13 ساله شعر یاد
میداد،جانباز بود و بیمار،تا وزن "لا حول و لا..."ی رباعی بیشتر نکشید و فوت کرد،
اما یک حرفش همیشه ی دنیا تو گوشمه! شاید اساسش با رویکرد شما و دنیای حالیه ی ادبیات
مخالف باشه اما برای من (لا اقل تا امروز) حجت!
گفت:"هیچوقت نذار به شعرت برچسب بزنن،فقط شعر،همین"،
این ها همه شعرن،بی هیچ پسوند و پیش وندی،"شعر"،همین.
چیزی درون منجمدت آب میشود ،
بی درد،بی دغدغه،بی حرف،بی حواس
چیزی شبیه من که تو را..."نفی میکنی؟" ، لعنت به ذات مبهم این حس ناشناس
اینجا در اولویّت آخر دل ِخدا ، میسوخت با هیزمِ"من"، سرد،"بینوا_
_ای کاش لا اقل به خودت رحم میشدی ، بر دارِ سرنوشت ِدلت،داده ای تقاس!"
افتاده ای به جان ِ دلت ،"خائن کثیف" ، امشب از اشتباه من اخراج میشوی
امشب دقیقه صفر، خدا صفر، واژه صفر،
ته-مرده های-مانده ی یک هیچ ِآس و پاس!
{گُم واژه های لخته شده توی این قلم،سرگیجه کرده های تو را شعر میشوم...
تُف کن زبان مادریم را به صفحه ها ، قِی کن دوباره قافیه ها را به التماس}
دائم به سوی ثانیه ها پرت میشوی،با نطفه ی-عقیم-زمان ، مرد میشوی
من زارعم؟...نه! هرزه لغت های یک کتاب،
من شاعرم؟...نه!نصفه مدادی شبیه داس!
حالت بد است؟ دوم-گُم-شخص لعنتی..."حالم بد است ، شاعر ِهذیان ِپاپتی"
پژواک گوشه گیر مرا لال میشوی؟!،امشب سکوت کن "لب امواج انعکاس"...
چیزی که سر/نوشته تو را دار میزند ، فردا به حالِ قافیه ها زار میزند...
پایان...زبان مادریت را به گور...{مکث}...،
you know your god is as bold as brass
حرف سوم،حرف:
*یک جک!،شامل طرح حجاب شدم!!! کسی نگفت پیرهن دو جیبه ی چینی روی شلوار کلاسیک
ژنده و پوتین عطیقه ی خاکی dr.k و یک کلاهبیرنگ شده ی چگورایی کجاش شامل مصداق
بد حجابیه آقایانه؟ تا حدی که وقتی ما فوقشون اومد خودش خنده ش گرفت و گفت شما برو!
اماهمون چند دقیقه حضور در جمع برادران سهم تجربه ای بود جهت بالا رفتن اعتماد به نفس!
حیف قرار گذاشتم اینجا سیاسی ننویسم و الا...
*اوضاع و احوال ادبیات در این دنیای مجازی به شدت خنده آور شده! سری اینجا بزنین ابتدا!
حدود ده خط غزلی نوشته شده و حدود صد و پنجاه خط نظر داده شده! و از میان آن حدود چهارده خط
به نقد کار پرداخته!!و باقی خطوط یکدیگر رو مورد عنایت قرار دادند!خانم زنده دل رو نمیشناسم
اما یک شعر"مثل گریه به خاطر..." ازشون شنیدم که ثابت کرده قوی شعر میگن،قطعا به من
ارتباطی نداره دخالت بکنم اما وقتی سایتی پیشوند"ادبی" پشتش قرار میگیره و انتظار داری
مخاطبینش ادیب و ادب دوست و در کل "مودب"باشند،خنده دار میشه که میبینی چطور پشت کیبورد
همه جسورو نترس شده وچهار نعل به عقاید دیگران میتازن،اگر وضع اهالی ادب این مملکت
اینه،من دلم به حال ادبیات میسوزه،و اگر کسی با خودش گفت،
"تو اصلا کی باشی؟" میگم کسی که با این ادبیات حرف میزنه و زندگی میکنه!
* رفتن به کافه تیتر دو مزیت عمده داشت،یک اینکه فهمیدم ده نمکی اگر میخواهد روشن فکر
شود یا اینکه نقشش را بازی کند، باید سوادش را بیشترکند تا از فیلمش دفاع کند،
دوم هم اینکه حمید رضا علاقه بند وبلاگ نویس با معرفتیست،مخلصیم قربان!
* سه نقطه و جای خالی.